تبليغاتX
ما فقط یه اتاق به اندازه تنهایی میخوایم

هوم ... ؟!!
متروکه شده است اینجا !!!!
کجایند آدم ها ( !!!!!! ) ؟!!
کلبه ی تنهایی ِ " دختران تنها " ، حتی یادمان رفت تولد یک سالگی ات را تبریک بگوییم !
...............................................................
.............................................
................................................................................
..............................
حرفی نیست !!!!
فقط ...
گاهی دلم بدددددجور برای این صفحه ی سیاه لعنتی و بالا و پایین رفتن ها تنگ میشود !!!!
چه زوووووووود و سخت گذشت !!!!!
یادَت هست … که چقددددددددددددر اینجا را دوست داشتیم !
اما ، حالا ............
فراموش شده ام ، فراموش شده ای ، فراموش شده ایم ....... !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

پ.ن : شاید ...
روزی برگشتیم و ادامه دادیم نوشتن را .... !!!!!!!!!!!!!!!! ( شاید !!! )

 

+ نترس از هجوم حضورم چيزي جز تنهايي با من نيست |


 

 

قطار میرود

 

تو میروی

 

تمام ایستگاه میروند

 

و من چقدر ساده ام که سال های سال

 

در انتظار تو ...

 

کنار این قطار رفته ایستاده ام

 

و همچنان ...

 

به نرده های ایستگاه رفته تکیه داده ام !

 

 

+ نترس از هجوم حضورم چيزي جز تنهايي با من نيست |


 

درد ها . . .

 

براي فرياد شدن واژه كم دارند !

 

و كلمات . . .

 

به علت دروغ پردازي

 

تا . . .

 

اطلاع ثانويه در قرنطينه !

 

سكوت مينم !

 

فارغ از هر چه واژه و تعبيرش !


مرا آنطور كه ميخواهي بنواز !

 

با . . .

 

آواي مرگ !

 

+ نترس از هجوم حضورم چيزي جز تنهايي با من نيست |


 

 

حذف شد !

به زودي آپ ميكنيم !

 

 

+ نترس از هجوم حضورم چيزي جز تنهايي با من نيست |


 

 

3 2 1 . . .

سوت داور !

بازي شروع شد

دويدم

دست و پا زدم

غرق شدم

دل شكستم

عاشق شدم

بي رحم شدم

مهربون شدم

بچه بودم

بزرگ شدم

پير شدم . . . !!!

بازي تموم شد !

زندگي رو باختم !

 

باختم ! 

 

 

 

 

+ نترس از هجوم حضورم چيزي جز تنهايي با من نيست |


 

من هرگز تحمل شنيدن آهنگ جدايي رو ندارم !

قسمت ميدم اگه عزم جدايي داشتي !

هرگز . . .

اين راز را به من نگو !

بگذار همچنان در وادي بي پايان عشق شور انگيزت

سرگردان باقي بمانم !

 

 

+ لمس بودنت مبارك !  ۹/۱۰/۸۶

 

 

اضافيه : از هيپوفيز عزيز به خاطر قالب زيبا تشكر ميكنيم ! مرسي !

 

+ راحله جون ! 14 بهمن ، لمس بودنت مبارك ! به آرزوهات برسي !

 

+ هانيه عزيز ! 16 بهمن ، لمس بودنت مبارك ! به آرزوهات برسي !

 

 

+ نترس از هجوم حضورم چيزي جز تنهايي با من نيست |


چه بازی سختی بود

عهد بستیم برای بردن با شور وشوق

تنها بازی که نباختم اما باز هم چشمانم خیس شد

زمانی که گفتم:

"یادم تو را فراموش "

+ نترس از هجوم حضورم چيزي جز تنهايي با من نيست |


 

دلم براي كسي تنگ شده !

 

اين روزها كه نيستي چرا پنهان كنم دلم براي كسي تنگ شده

 

عقربه ... ساعت ... فاصله ... اشك ... انتظار

 

واژه هايي هستند كه روزي هزار بار در ذهنم تكرار ميشوند

 

هر چند كه . . .

 

اشك !

 

چيزي است كه بيش از همه با آن سر و كار دارم

 

اما !

 

دوري تو مصيبت كمي نيست

 

كه . . .

 

بتوان حق آن را با اين سوگواري هاي اندك ادا كرد

 

ديگر نه . . .

 

جلوي چشمانم تصوير روشني از تو دارم و نه صدايي

 

كاش !

 

خبري از تو داشتم

 

كه . . .

 

اينظور خود گم كرده

 

به دنبال دست آويزي براي آرامش باشم

 

اين روزها كه نيستي

 

خانه بوي نم غربت ميدهد

 

حتي !

 

نسيم با پنجره قهر است

 

كه بخواهد خبري از تو بياورد

 

اما !

 

برايت بگويم :

 

دلشوره هاي عاشقي قشنگ است ! ! !

 

 

 

+ نترس از هجوم حضورم چيزي جز تنهايي با من نيست |


 

زندگي كردن

 

تلف بودن

 

نقطه اي را

 

پرورش دادن

 

براي . . .

 

زندگي كردن

 

و اين . . .

 

تكرار  تكرار

 

است

 

و . . .

 

من !

 

تكرار

 

تكرارم  ! ! ‌!

 Click for Full Size View

+ نترس از هجوم حضورم چيزي جز تنهايي با من نيست |


 

 

به شانه ام ميزني

 

كه

 

تنهاييم را

 

تكانده باشي

 

به . . .

 

چه دل خوش كردي

 

تكاندن برف از شانه ادم برفي ! !‌ !

+ نترس از هجوم حضورم چيزي جز تنهايي با من نيست |


 

خواستم خودم را گول بزنم

 

همه خاطراتم را انداختم یه گوشه

 

و

 

گفتم :

 

فراموش . . . ! ! !

 

یه چیزی ته قلبم خندید

 

و

 

گفت :

 

یادمه . . . ! ! !

 

 

+ نترس از هجوم حضورم چيزي جز تنهايي با من نيست |


 

گلـــوم درد میکنـــه

- آ کن ! ! ! !

مادرم پرســـید : مشکلـــش چیه دکتـــر ؟

- بغــض های چــرک کــرده ! ! ! ! ! !

+ نترس از هجوم حضورم چيزي جز تنهايي با من نيست |


مـــن . . .

 

از سکوت می آیم ! ! !

 

از تدفین غمگیـن واژه

 

در قبــر آه

 

از تکه پاره های روز خاطـره می آیم

 

چسـبیده به شـب و گریه

 

با دسـت های می آیم که سـتاره و ماه را به آسـمان دوخته اند

 

جــاده اما پیدا نشـد

 

و

 

تــو گم شـدی

 

من از انتـهای راه می آیم

 

از پیچـی تا پایان

 

کـه بـه آخـر نرسـید .

 

 

 

+ نترس از هجوم حضورم چيزي جز تنهايي با من نيست |


 

فرياد استخوان ها آوازه شبانه ام شده

 

مرده ها هم گاهي راه ميروند

 

مرده متحرك

 

قدم به قدم

 

جاده ها اينجا تمامي ندارند

 

جا مانده ام . . .

 

حصار ميكشي مبادا آرام باشم

 

من خودي هستم كه در غبار ها رها شده ام

 

مرا نميتواني به دار بكشي

 

من خود به دارم

 

آويزان . . .

 

مرگ را در چشمانم نميبيني ؟

 

مرگ ميخواهم . . . ! 

 

مرگ . . . ! 

 

+ نترس از هجوم حضورم چيزي جز تنهايي با من نيست |


 

 

زندگي چون قفسي تنگ است

 

قفسي تنگ

 

پر  از تنهايي

 

و  چه خوب . . .

 

زندانبان لحظه اي غفلت از آن كند

 

بعد از آن هم

 

پرواز  . . . !

 

 

 

+ نترس از هجوم حضورم چيزي جز تنهايي با من نيست |


 

نميدانم چرا نميتوانم با روزهاي خدا صبوري كنم

 

نميداني چقدر دلم گرفته

 

چند ساعتي است عقربه ها در آغوش هم مانده اند

 

اينجا همه چيز مرده است

 

صندلي ، ميز ، آينه ، ستاره ، پنجره ، ديوار

 

و حتي . . .

 

ماهي هاي درون قاب

 

و من . . .

 

كه از همه مرده ترم !

 

اگر باور نداري پاورچين پاورچين كنارم بيا

 

ببين كه بوي كافور ميدهم

 

آواز كلاغ ها را هم ميشنوي !

 

اين آواز سياهي اتاق را بيشتر ميكند

 

كلاغ هاي سياه پوشي كه به جاي خرما قار قار تعارف ميكنند

 

اينجا مجلس ختم من است . . .  ! ! !

 

 

 

+ نترس از هجوم حضورم چيزي جز تنهايي با من نيست |


 

 

ح .

 

ذ .

 

ف .

 

ش .

 

د .

 

 

 

+ نترس از هجوم حضورم چيزي جز تنهايي با من نيست |


 

به نام عشق ، به یاد عشق ، برای عشق

 

به نام عاشقی که فانوس قلبش طنین عشق می نوازد

 

تقدیم  به

 

عشق ها ، آرزو ها ، امید ها و انتظار ها

 

به کسانی که عذاب میکشند و از عذاب عشق لذت می برند

 

تقدیم به

 

اشک های سوزان و خنده های نا پیدا

 

به

 

فنا شده ها و تباه شده ها

 

و سر انجام تقدیم به

 

کسانی که چون اقیانوس ظاهری آرام و باطنی شوریده دارند . . . !

 

فریاد بر آوردم چه کسی همدم من می شود تا تنـهاییم را با او قسمت کنم . . . ؟

 

فقط ســـکوت بود و سـکوت . . .

 

و از آن زمان تنــهاییم را با ســـکوت قسمت میکنم

 

امشب وجود خسته و پاییزی دلم احساس می شود

 

دلم غمگین است و جای خالی لحظه ها جان می سپارند و می میرند

 

لحظه هایم پر شده از احساس مـرگ و تنــهایی و سکوت . . . 

 

و چقدر تنــهام . . . ! ! !

 

 

 

+ نترس از هجوم حضورم چيزي جز تنهايي با من نيست |


 

من به دنبال فضايي ميگردم

 

مشت ميكوبم بر در

 

پنجه ميسايم بر پنجره ها

 

من دچار خفقانم

 

خفقان . . . !

 

من به تنگ آمده ام از همه چيز

 

بگذاريد هواري بزنم

 

آري . . . !

 

با شما هستم !

 

 

 

+ نترس از هجوم حضورم چيزي جز تنهايي با من نيست |


سوختم . . .

 

باران بزن شايد تو خاموشم كني

 

شايد امشب

 

سوزش اين زخم ها را كم كني

 

من

 

سراپاي وجودم آتش است

 

آه

 

بارن

 

پس بزن

 

بارن بزن

 

شايد . . . !

 

تو

 

خاموشم كني !

 

 

+ نترس از هجوم حضورم چيزي جز تنهايي با من نيست |


مينويسم ! آري ! مينويسم امروز روز مرگ من است ! مرگ احساسم ! مرگ عاطفه ام ! امروز او ميرود و مرا با يك دنيا غم به جا ميگذارد ! امروز او ميرود بي آنكه بداند در حد پرستش دوستش داشتم .

 

آه اي زمانه ! آخرين بازيت را با من كردي و تنها دلخوشي ام را از من گرفتي ، ولي هر كه نداند تو كه ميداني او حق مسلم من بود ، چرا كه هديه اي بود كه خدا تنها براي من نهاده بود .

 

پس چرا تنها دلخوشي ام را از من گرفتي !

 

زمان به سان اسبي تيز پا به پيش ميرود و برگ خاطرات اين روز ها چون برف و باد در پي هم آمده و ميگذرند ، چنان غرق زمان شده ايم كه گذر عمر از يادمان خارج شده و تنها خود را ميبينيم كه اسير اين زندگي چند روزه ايم !

 

با چه كس بگويم و از چه بگويم كه او همچنان در ذهنم زنده و موج ميزند ، موج هايي از عشق كه با صخره هاي وجودم بر خورد ميكرد !

 

من بدون او مملوء از بيهودگي هستم ! پوچ و تهي !

 

او تازه در ذهن من رشد نكرده ، او عشق ديرينه اي است كه شب ها و روز ها با ذهن من همراه بود و من سخت گشته بودم تا او را بيابم ...!

 

حالا ميفهمم كه نحوه انديشه ما چگونه بر خواسته ها و آرزو هاي ما تاثير ميگذارد و انساني چونه مرا وادار ميسازد كه بي حاصل بودن و پوچ بودن خويش را باور كند !

 

چه كسي مرا پوچ كرد ! چه چيز مرا وادار كرد اين جاده هاي بي انتها را عاشقانه بپيمايم و بدي هايش را ببينم و دم بر نياورم و خود را نديده و نشنيده كنم !

 

به راستي چه چيزي بود !

 

عشق ! عشق ! عشق !

 

عشق زماني زيباست و دوست داشتني كه هنوز محبت را از دلها نزاييده و هنوز طرفين شب ها زا با فكر وصال ميخوابند و صبح ها را با ياد يار چشم مي گشايند !

 

و يك پرسش بود كه هنوز در دل دارم : آيا او مرا به واقعيت ميخواست ... ! !‌ !

 

من او را با هزاران آرزو در دل و جان پذيرا گشتم ولي به موازات آن حقيقت تلخ زندگي را تجربه كردم !

 

بگو چگونه از تو سخن بگويم وقتي نامت را بر زبان مي آورم اشك از چشمان هميشه باراني ام جاري ميشود !

 

بگو چگونه عشق واقعي را در تو معنا كنم وقتي تو عشق كذايي رو به من هديه دادي !

 

چگونه از مهر و وفايت سخن بگويم كه هيچ خاطره اي از تو جز بي مهري و بي وفايي برايم به يادگار نمانده است !

 

بگو چگونه با بازگشت و ديدار مجددمان اميدوار باشم در حالي كه قسم بازنگشت اميد بازگشت را از من گرفت !

 

تو مرا با همه دلتنگي هام تنها گذاشتي !

 

بگو ! بگو چگونه از عشق سخن بگويم !

 

حال احساس تنهايي و غريبي ميكنم ! حالا تو بايد بگويي اشكال كار در كجاست !

 

ميدانم كه جوابي نداري اين تنهايي من ريشه در خود خواهي تو دارد !

 

آيا به خاطر داري كه عهد بسته بوديم اگر روزي يا شبي رفتيم دلهايمان را نبريم و بگذاريم در اين ماتمكده بماند !

 

اما اكنون زندگي تازه اي را آغاز كردي و از ياد بردي كه يه روز يه نفر در نهايت اشتياق در انتظار بازگشت تو بود !

 

تو رفتي و رشته مهر گسستي !

 

اما ... !

 

من هنوز گذشته تلخي را كه بر تمام آرزوهايم خط بطلان كشيد فراموش نكرده ام و هنوز نتوانستم به خود بقبولانم كه سهل انگاري من و سردي نگاه تو چگونه كاخ روياهايم را ويران كرد و سامانمان را به نابودي كشاند !

 

امروز لبخند تو را ديدم و سكوت خودم را ! امروز شادي تو را ديدم و شكست خود را ناباورانه باور كردم !

 

تو رفتي !

 

كسي كه عاشقانه دوستت داشت را تنها گذاشتي !

 

امروز خود را در صندوقچه ذهنت ديدم كه غبار سنگين فراموشي مرا از نظرت پنهان كرده است ! غباري كه همه چيز را ميشكست حتي غرور ترميم شده ام را !

 

حالا ديگه من انساني هستم فروپاشيده كه از شوكت و اقتدار فاصله گرفته و نيازمند ياري و كمك !

 

موجودي درمند به اميد رسيدن وصال اما محال !

 

اي محبوب سنگدل ! من و تو از يك تبار بوديم از طايفه ي فراموش شدگان ، از قبيله سوته دلان ، من آمده بودم رسم دل انگيز عاشقي را بر لوح سينه تو حك كنم اما نشد و تو خوب ميداني در اين شوره زار بي عاطفه چه كاشتي مرا نخواستي . . . !!

من و تو دو خط موازي هستيم كه حتي با شكسته شدن من هم به هم نميرسيم تو به راه خود رفتي و قافله سالار جاده ها شدي و من سرنوشت خود را ميان هزاران راه نرفته گم كردم . . . !

من از ن‍ژاد شيشه بودم و شكستني !  تو از نژاد جاده بودي و رفتني . . . !

و در آخر كلام اينكه زبانم هيچگاه بيانگر احساس درونم نبود چون وقتي زبان براي بيان عشق لال ميشود نگاه گويا تر از آن به فرياد مي آيد حتي اگر زبان عشق را از وسط به دو نيم كنيم تا لال شود نگاه گويا تر و رسا تر از آن با فرياد هايش ماهيت آن را آشكار خواهد ساخت . . . !

 

+ نترس از هجوم حضورم چيزي جز تنهايي با من نيست |


 

برادرم دوباره داشت فریاد میکشید که ای کاش پدر زنده بود !

 

میگفت مرا دیده که توی خیابان با  دوستم با صدای بلند میخندیدیم !

 

خودش هم میدانست که دروغ میگوید

 

فردا عصر با دوستم از مدرسه بر میگشتم . . .

 

پسرک موتورسوار متلک زشتی به دوستم انداخت . . .

 

و من تا خواستم عکس العملی نشان بدهم درجا خشکم زد !

 

چون آن پسرک برادرم بود  ! ! !‌

 

 

 

 

+ نترس از هجوم حضورم چيزي جز تنهايي با من نيست |


نميدانم پس از مرگم چه خواهد شد

 

نميخواهم بدانم كوزه گز از خاك اندامم چه خواهد ساخت

 

ولي

 

بسيار مشتاقم

 

كه

 

از خاك گلويم سوتكي سازد

 

گلويم سوتكي باشد

 

به دست طفلكي گستاخ و بازيگوش

 

و او يك ريز و پي در پي

 

دم گرم و خمودش را فشارد بر گلويم سخت

 

و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد

 

بدين سان بشكند

 

سكوت مرگبارم را . . . !

 

+ نترس از هجوم حضورم چيزي جز تنهايي با من نيست |